تاریخ انتشار :پنج شنبه ۴ خرداد ۹۱.::. ساعت : ۶:۱۰ ب.ظ

   191 بازدید

مطلب پیش روی از سری مطالب ستون ویژه “تذکرة الرجال ” فردا است.  “رفیق بی کلک” و “پ.خالتور” نویسندگان این بخش هستند که در نظر دارند با نگاهی متفاوت و طنزگونه به بررسی احوالات چهره های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و .. بپردازند. در این مطلب «رفیق بی کلک» به سراغ «کارلوس کیروش»رفته‌ است.

************************

آن علاقه مند به برنامه‌ریزی در فوتبال، آن مربی پیشین رئال مادرید پرتغال! آن که تهدید کرده بود به استعفا، آن که طالب حمایت همه جانبه بود از باشگاه ها! آن که مخالفش بودند مایلی کهن و مظلومی و دادکان، آن که برای بردن ایران به جام جهانی آمده بود تهران! آن دستیار سابق الکس فرگوسن، آن که کم سن و سال می زد با وجود داشتن 59 سال سن! آن سرمربی سخت کوش و واقع گرا، آن که مبلغ قرار دادش به پا کرده بود ماجرا! آن که این روزها بود کمی ناراضی و ناخوش، کارلوس مانوئل بریتو لئال، کِـیروش!

متولد موزامبیک بود و لباسش در میادین رسمی و غیر رسمی بسي شیک بود و کارنامه مربی گری اش در چشم دوست و دشمن نیک بود و اخلاقش از ديد برخي رقبا آنتيك بود و زمين چمن استاديوم هاي ايران در نظرش چون تپه ي مارليك بود!

نقل است كه در دوران خردي عزم گل كوچيك كرد و در آن حين شوتي جانانه نثار توپ كرد. از قضا توپش به خانه ي همسايه شان افتاد که اهل دود و دم بود! پس دستش بر روي زنگ گذاشت و برنداشت! چون در بر رويش گشوده شد، فرياد همي زد كه: «توپم! توپم! توپم!» پس مرد دودي از اين اتفاق شاكي شد و گفت: « خوب بچه ژون! منم توپ توپم! اين كه ديگه داد و فرياد نداره!!!» پس اينگونه بود كه كارش بالا گرفت و به مقامات عاليه نائل آمد!

نقل است که مولانا طالب امکانات و برنامه ریزی بلند مدت برای تیم ملی بود و از آنجا که گیر عده ای مردان کوتوله همت افتاده بود، از هدفش به کلی دور مانده بود!

از مرام و سلوک عرفانی او گفته اند که بیشتر اهل وقت بود، یعنی درست بر عکس مولانا کفاشیان، که بیشتر اهل حال بود و قیل و قال و البته کسب شهرت و وجه و مال! الله اعلم!

نقل است که چون چندی در ایران بماند و از چند و چون اوضاع با خبر شد، به فراست دریافت که این جماعت برنامه ریزی بلند مدت را خوش نمی دارند!! پس به نشانه ی اعتراض به فدراسیون فوتبال رفت و به قبای مولانا کفاشیان – آن ژکوند ایرانیان- در آویخت که : « آخر حکمت این همه بی توجهی به تیم ملی چیست؟!» پس مولانا کفاشیان لبخندی نثار فرمود! پس دوباره پرسید و مولانا کفاشیان، این بار قدری بیشتر از خود مایه گذاشت و قهقه ای مستانه نثار فرمود!!! پس سوم بار پرسید و رئیس فدراسیون ایران آنچنان خنده ای کرد که از شدت شوق اشکی ضمیمه ی آن خنده های دلفریب شد! پس مولانا کیروش که دیگر از دریافت پاسخی صریح نا امید شده بود، سر در گریبان خویشتن فرو کرد و با دو دانگ صدایش زمزمه کرد:

دیدی آن قههه ی آدم سرخوش، کیروش ؟! – که ز فوتبال و پروگرام تیمش غافل بود؟!!!

پس چون خبرنگاران ماحصل این دیدار را از او جویا شدند، پاسخ داد:

گفتم ببینمش مگرم دردم این زمان – ساکن شود، بدیدم و دردمندتر شدم!

پس چون، این بیت به گوش مولانا مایلی کهن رساندند، فرمود: «اگر به من هم این همه امکانات می دادند، طبع شاعری ام گل می کرد و مثنوی هفتاد منی تحویلتان می دادم که مپرس!» پس این جملات بر زبان آورد و به ناگاه گویی سیمش وصل شد و همچون شبانی ساده دل خطاب به خداوند عرضه داشت: «خدایا به دایی شهرت داده ای و به تختی عزت و به کی روش طبع شاعری و ثروت! نکند ما به تماشای جهان آمده ایم!!؟» پس چون پاسخی ناشنید، با خود گفت حتما: «سکوت باری تعالی علامت رضاست!» پس راضی شد به رضایش!!!

آورده اند که چون او را گفتند: «آیا فدراسیون فوتبال شما را در حل مشکلات تیم ملی یاری می کند یا نه؟!» فرمود: «در همین حد بگویم، که عجب سوال خوبی بود!»

نقل است که روزی عده ای از مریدان او را پرسیدند که: «عجیب ترین نکته ای که در این مدت مشاهده کردی چه بود؟!» پاسخ داد: «از عجایب کشورتان این است که زین پیشتر اگر کسی چشم مي خورد، برایش تخم مرغی بشکستند، اما کنون چون کسی تخم مرغی خورد، فی الفور چشم می خورد!»

رفیقِ بی کلک/فردا

Print Friendly, PDF & Email
کدخبر : 4607




دیدگاه خود را به ما بگویید.