تاریخ انتشار :سه شنبه 9 اکتبر 12.::. ساعت : 7:19 ق.ظ

   330 بازدید

shahid1

داستان شهیدی که تکه تکه شد!

نام : یوسف                                     

نام خانوادگی : داور پناه                       

نام پدر: علی                                    

محل تولد : کرمان                              

تاریخ تولد: 13440415                        

محل شهادت : سقز                          

تاریخ شهادت: 13620605                   

مقطع : متوسطه             پایه : سوم رشته برق

 

خاطرات خانم فیروزه شجاعی، مادر شهید یوسف داورپناه
بعد از انقلاب ایشان به سپاه رفت و چندین بار زخمی شد و دایم در منطقه کردستان بود. یادم می آید که در ماه مبارک رمضان بود ومن چندین مدت بود که از او خبری نداشتم تا اینکه یک روز از طرف سپاه آمدند و گفتند یوسف زخمی است و در بیمارستان امام خمینی تبریز بستری شده است.

من نیز بدون افطاری به آنجا رفتم. وقتی یوسف را دیدم که چوبی زیر بغلش است و در میان سایر زخمی هاست وقتی او را در آغوشم گرفتم گفت مادر تو را به خدا سر و صدا نکن. زیرا اینجا نیز یاد مادرانشان می افتند و ناراحت می شوند، اصلاً چرا اینجا آمدی.

ما خودمان رفته ایم و خودمان نیز می دانیم چه کار می کنیم و رنگ و رویش پریده و خونی در بدنش نمانده بود. بعد از دو روز خلاصه هر طوری بود اجازه اش را گرفتیم و به خانه آوردیم.

 آخرین بار در منطقه پیرانشهر در گروه ضربت بود و چندین سرکرده حزب دمکرات را گرفته بود.

… شب هنگام غروب آمده بود ده و شب به من گفت مادر من را برای نماز صبح بیدار کن … خلاصه من قبل از اذان صبح بیدار شدم دیدم از اطراف پشت بام این گروهکهای دمکرات با چراغ دستی دارند علامت می دهند، در روستای کوتانجوق در شهرستان سقز، پدرش را بیدار کردم و گفتم دمکراتها دارند می آیند گفت نه بابا و آنها هیچ کاری نمی توانند بکنند.

دیدم آقا یوسف از خواب بیدار شد. گفت مامان چه خبر شده. گفتم چیزی نیست نگاه به ساعت کرد و گفت دیرم شده و چرا مرا دیر بیدار کردی. رفت وضو گرفت و آماده شد برای خواندن نماز و رکعت اول را خوانده بود که اینجا به خانه ریختند و او اصلاً به حضور آنها توجه نکرد و نمازش را خواند. آنها تفنگ را روی من نشانه رفتند و گفتند لامذهب تو هم حزب الهی هستی و به تو نشان می دهیم.

او برگشت به آنها گفت شما با من کار دارید، به مادر من کار نداشته باشید و این را بردند، و می خواهم من را از داخل آبادی نبرید و از پشت خانه مان بیرون ببرید. گفتند تو رویت نمی شود از داخل آبادی بیایی. گفت نه، من نمی خواهم زنهای ده من را ببینند و گفتند تو چقدر نماز می خوانی. آیا برای رهبرت است.

در جواب آنها گفت من برای کسی نماز می خوانم که یک ملت به او اقتدا می کنند و اسم رهبر من را نیاور در اینجا یک خانم دمکرات با قنداق تفنگ به دهان او زد و خون همه جایش را گرفت و من نیز توانایی یاری کردن به او را نداشتم، خلاصه تا صبح به او شکنجه و عذاب دادند. دمکراتها آمدند و گفتند بچه ات را کشته ایم و پدر و مادرش برای تحویل او بیایند و از آبادی کسی نیاید.

پدرش نیز بر اثر دیدن پسرش دق كرد و جان باخت. رفتیم پیکر او را از آن سوی رودخانه آوردیم. پسرم را در جایی که نیروهای سپاه یکی از سرکرده های آنها را به هلاکت رسانده بودند آنجا شهید کردند. ما نیز قبر را کندیم. من یک مهر داشتم که مال تربت پاک امام حسین(ع) بود. آن را خرد کرده و روی بدن او پاشیدم و خودم او را در قبر گذاشتم با همان لباسهایش.

خداوندا تو شاهد هستی که یک قبری آماده شد که تمام خاکش قرمز بود. بالای سرش یک خانمی ایستاده و یک چراغ روشنی به دستش بود و به من دایماً می گفت گریه نکن. ناراحت نشو. بگو لا اله الا ا…، ا… اکبر، خمینی رهبر و اینها را من تکرار می کردم و سه چهار دفعه گفتم یا حضرت فاطمه زهرا(س) به من کمکی بده تا من فرزندم را به خاک بسپارم. دیدم تمام دمکراتها مسلح بالای کوهها ایستاده اند و من بودم و برادرش او را خاک کردیم. گفتیم از خاک بود و به خاک بازگرداندیم.

منبع: وبلاگ حسین غفاری

Print Friendly
کدخبر : 8280




دیدگاه خود را به ما بگویید.