تاریخ انتشار :یکشنبه ۷ خرداد ۹۱.::. ساعت : ۱۱:۰۴ ق.ظ

   304 بازدید

کمی قدر 3000 میلیارد ها که کم نیستند را بیشتر بدانیم

فراموش نمی‌کنم یکبار خیلی عصبانی شد از دست یکی از راننده‌های کمپرسی که چند تا والور اضافی پشت ماشینش جا مانده بود و یکی از آنها را کمپرس کرده بود. به من گفت: “برو بیاورش اینجا کارش دارم!” رفتم راننده را آوردم.

مهدی سرخ شد، گفت: “هیچ می‌دانی چکار کردی مؤمن خدا؟” دست بلند کرد که بزند. اصلاً به قیافه‌اش نمی‌آمد. اما دل شیر می‌خواست جرأت کند خیره شود توی چشم‌هایش. گفت: “این کارت می‌دانی پا گذاشتن روی خون بچه‌هاست؟” راننده گفت: “معذرت.” مهدی گفت: “از من معذرت نخواه. مگر من کی‌ام که بخواهم اشتباه تو را ببخشم؟” راننده گفت: “به خدا دیگر تکرار نمی‌شود. به بزرگواری خودت ببخش.” مهدی گفت: “اگر اینقدر به بزرگواری من اطمینان داشتی، به بزرگواری بچه‌ها و خونشان احترام می‌گذاشتی و هیچ وقت آن والور را هدر نمی‌کردی که حالا بخواهی التماسش را به من بکنی.”

آن راننده گریان با آن هیکل تنومندش… آنقدر درجنگ ماند تا زخمی شد و برگشت عقب. در عوض وقتی قرار می‌شد مهدی کسی را تشویق کند از هیچ چیز کم نمی‌گذاشت…

(منبع: “به مجنون گفتم زنده بمان”، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۶ – ۵۵)

Print Friendly, PDF & Email
کدخبر : 4709




دیدگاه خود را به ما بگویید.