تاریخ انتشار :دوشنبه 4 ژوئن 12.::. ساعت : 4:19 ق.ظ

   417 بازدید

karimi sajjad1

چون دارالطبخ اداره بزرگی بود برای همین پارتی بازی هایی می شد که نگو و نپرس

سجاد کریمی، پایگاه خبری جوان/ متنی که خواهید خواند  یک داستان تخیلی است و تراوشات ذهنی نگارنده است و علت اینکه این گونه داستانها بعد از این نوشته خواهد شد پرشدن جای خالی رمان و داستان در پایگاههای خبری استان است. شاید برای همه جذاب است وقتی به روزهای دور می رود و از این روزمرگی برای لحظاتی بیرون می آید. شاید حالت طنز گونه ای که این داستانها خواهند داشت مورد رضایت شما عزیزان قرار گیرد و صد البته شاید درس عبرتی باشد برای ما .

در زمانهای دور در کشور ستاره داستان نویسی بود به نام مشیرالدوله و وی در دیاری زندگی می کرد که ادیبان و فرهیختگان و نخبگان زیادی را در خود دیده بود.

با توجه به مرزی بودن شهر مسئولان نیز سیاسی و امنیتی تر شده بودند و با موضوعات به دید سیاسی نگاه می کردند و دید اقتصادی و عمرانی شهر در اولویت بعدی ایشان قرار می گرفت.

این پایگاه قصد دارد داستانهای سلسله واری را جهت خنده و رفع خستگی از سیاست برای خوانندگان از زبان مرحوم مشیرالدوله منتشر کند.

داستان اول: مردم بیچاره و مهمانهای پرخور شهر

با توجه به اینکه سردمداران دولت ستاره در حدود 600 سال پیش، انسانهای پر خور و زیاده خواهی بودند لذا قوانین عجیبی را نیز وضع می کردند ، از جمله آنها قانون انتخاب چند مهمان برای هر شهر جهت نظارت بر طبخ غذا برای مردم شهر بود. ماجرا از این قرار بود که هر سه سال یک بار انتخابات می شد و در آن برای هرشهر به نسبت جمعیت آن شهرتوسط مردم ،مهمان انتخاب می شد و برای شهر دقیانوس نیز  12 نفر مهمان نیاز بود و توسط این مردم انتخاب می شدند و اکثر این مهمانها نیز از شانس بد مردم بی انصاف و پر خور بودند و بی کار و به هیچ عنوان مردم فقیر و گرسنه خود را در نظر نمی گرفتند و غذای آماده شده را خود و فامیل و دوستان شان می خوردند و به جای کار می خوابیدند.

از آنجایی که غذای طبخ شده توسط این مهمانها از جیب مردم بیچاره شهر تامین می شد مردم هم از آنها انتظار غذا داشتند ولی دریغ از یک بشقاب غذا برای مردم شهر.

بعضی از این مهمانها حدود هشت نفرشان که از همه بی انصاف تر بودند روزی حدود 100 بشقاب غذا کوفت می کردند و گاها هم برای اینکه کامل سیر شوند بدون اجازه از بودجه شهر دقیانوس برای طبخ استفاده می کردند. ( در آن زمان هر نفر می توانست نصف بشقاب غذا بخورد)

این مهمانها آنقدر دستشان از نظر خلا های قانون ستاره باز بود که هر وقت می خواستند از مردم به خاطر پهن کردن سفره های آنچنانی که گاها چند هکتار زمین لازم داشت (پخت و پز و خدم و حشم و …) زمینهای دولت ( ادارات دیگر دولتی)و مردم را به بهانه کمبود مکان،می گرفتند و به جای سند زدن به نام دولت ( اداره طباخ خانه ) اشتباها به نام خود یا فامیلهایشان سند می زدند و در این بین اما پول داران شهر هم برای اینکه از آن زمینها به اسم سفره و … بهره ببرند به زد و بند با مهمانان شهر ستاره  داستان ما می پرداختند و حق دولت و مردم بیچاره و گرسنه را از بین می بردند و به اصطلاح بالا می کشیدند.

از دیگر کارهایی که این مهمانها انجام می دادند انتخاب سرآشپز برای اداره امور غذای شهر و اجرای دستورات قانونی مهمانهای قصه ما بود. این سرآشپز به اندازه ای باید مطیع و نوکر این مهمانها بود ( البته در قانون چنین چیزی وجود نداشت)که هر چیزی از زبان آنها بیرون می آمد بی چون و چرا باید انجام می داد و این سرآشپز بیچاره نمی دانست چه خاکی بر سرش بریزد از تنوع غذاهای درخواستی که این مهمانها برای خود و خانواده و فامیلهایشان داشتند و نمی دانست کی باید برای مردم غذا درست کندو برای همین اکثرا ته مانده غذای مهمانها به مردم بیچاره شهر می رسید و مردم هم از روی ناچاری ، چرا که خودشان این انتخاب ها را کرده بودند ، این ته مانده ها را می خوردند و اعتراضی هم نمی کردند.

چون دارالطبخ اداره بزرگی بود برای همین پارتی بازی هایی می شد که نگو و نپرس. این مهمانها به جای سر آشپز تصمیم می گرفتند که چه کسی را به اداره راه دهند و یا چه کسی را استخدام کنند و یا چه کسی را از معاونت های سرآشپز خود اخراج یا انتصاب کنند و …

حتی کم مانده بود سرآشپز برای استفاده از سرویس بهداشتی هم از مهمانها اجازه بگیرد. چون کار ساخت و ساز های دارالطبخ بر عهده سرآشپز بود لذا همیشه از اول صبح تا آخر شب بعد از جلوس منتخبین مردم برای غذا دادن دستورالعمل های جدیدی صادر و به سرآشپز تکلیف می شد وی نیز دستورات را انجام می داد. ( البته هیچ کدام به نفع مردم نبود)

در یکی از دوره ها روزی این فشارها به اندازه ای زیاد شد که رئس طباخ خانه شهر همزمان که در این اداره مشغول بود به یکی دیگر از استانهای ستاره رفت و آنجا مدیر ناهار خوری شد و آمد شهر دقیانوس و گفت که من استعفا می دهم و اگر هم قبول نکنید من مدیر ناهار خوری شده ام و برای من فرقی ندارد این قبولی شما.

در یکی دیگر از دوره های مهمانها ، استفاده از سرآشپز معتاد و ناکارآمد تر از همه سرآشپز ها در دوره های قبلی بود برای اداره طباخ خانه و این امر را دولت ستاره قبول نمی کرد ولی به زور چماق و ماجراهای دیگر بالاخره سرآشپز دقیانوس شد.

این سرآشپز که شبها دیر می خوابید و صبح ها دیر از خواب بلند می شد چند دفعه سر آشپز نمونه از سوی مهمانها معرفی شد چرا که کار مهمانها را راحت تر کرده بود و آنها به نیابت از وی همه زمین ها را به راحتی بالا می کشیدند و تخلف های چند میلیارد دیناری می کردند و آخر سر هم نوکر مهمانها یا همان سرآشپز سند زمینها را به نام مهمانها زده و امضا می کرد بدون اینکه لب به سخن و اعتراض بگشاید.

بازی این مهمانها اینجا تمام نمی شد. هر وقت در هر دوره ای هر سرآشپزی کمی غذای خوبی می پخت و به مردم هم می خوراند این مهمانها گویی که حقی از کسی ضایع می شده با جار و جنجال وی را بیرون بدون سوال ( کلمه قدیمی مخصوص دوره ستاره می باشد ) و به اصطلاح امروزی ها برکنار می کردند و مردم بیچاره بدون جیره مشغول کارگری می شدند.

در چند دوره از این انتخابات مهمانهایی که دوباره توانستند برای کار و خدمت به مردمشان (خوردن) وارد این مهمانی شوند برای اطاعت نکردن سرآشپز حتی کل مهمانی را بهم میزدند تا سرآشپز خودشان ، وارد کارزار شود.

متاسفانه از عادت های بد این مهمانهای داستان طنز ما ( البته شاید برخی این داستان را تلخ گویند ولی از نظر نویسنده این یک داستان خنده دار است ) فساد اخلاقی و ترویج بدبینی به دولت ستاره با کارهایی که می کردند بود. حتی در یکی از دوره ها سرآشپز پیدا نکردند و یک آدم نجار را بر راس طباخ خانه گماردند و بعد از یک سال این بنده خدا را هم برداشتند و دوباره دنبال سرآشپز می گشتند و این کار مهمانهای قصه ما برای مردم غریب نواز ما بسیار گران می آمد و تصمیم گرفتند به هیچ یک از مهمانها در دوره بعد نه رای بدهند نه حرفشان را قبول کنند چون معتقد بودند به اندازه کافی ماجراهای عجیب خورخوران را در شهر به وسیله این مهمانها شاهد بودند و مردم دوست داشتند افرادی مهمان مردم باشند که درد مردم را بدانند و برای آنها غذاهای خوبی طبخ کنند.

خلاصه اینکه حق این مردم بیچاره و دولت ستاره با نامردی اکثر این مهمانها پایمال می شد و مشیرالدوله خیلی سعی کرد این داستانها را به کمیته استخبارات دقیانوس برساند ولی متاسفانه نشد که نشد.

پایان داستان اول

تذکر:لطفا عزیزان دقت داشته باشند که نویسنده در این داستانها به هیچ عنوان قصد سیاسی کاری نداشته و این نوشته ها جهت تخریب فرد یا افراد نوشته نشده است ، لطفا از مقایسه با حال کشور یا استان شدیدا پرهیز نمایید.

Print Friendly
کدخبر : 4962




6 دیدگاه

  1. عسگر رمضانی says:

    خداوند در آیه قران می فرماید وامروهم شورا بینهم
    من هم به شما پیشنهاد می کنم که در کارهاتان مشورت کنید
    مثل شورای شهر موفق و موسد باشید

  2. پرویش خلیلی says:

    من اصلا ندونستم موضوع چیه
    میشه توضیح بدین؟

  3. شورای شهر دقیانوس 2012 says:

    ممنون از داستانی که در مورد شورای شهر ما زدین
    الان این قانون عجیب دیگه تو کشورمون ستاره برداشته شدهه و ما شاهد این چنین کارهایی نیستیم

  4. شورای شهر کابل says:

    آقا این مطلب خوب بود با اجازه ما تو سایتمون مطلب شما رو زدیم از طرف کابلی های مقیم افغانستان

  5. رضایی says:

    این مطلب خوب می رسونه کارهای پست عده ای رو در کشور ستاره
    ان شاالله در ایران چنین مواردی نداشته باشیم

  6. سایت برگزیده says:

    آقای کریمی این مطلبتون عالی بود و خوب مطلبو جا انداختید با تشکر
    بدون تخریب مطلب نوشتن فوق العادس که شما هم اینطور هستید

دیدگاه خود را به ما بگویید.