تاریخ انتشار :چهارشنبه ۱۰ خرداد ۹۱.::. ساعت : ۸:۱۸ ق.ظ

   416 بازدید

برادر ! شما تو سیاست دخالت نکنید!!

قاب اول. در یک محدوده ۲۰۰ متری در محاصره کامل هستیم. اسلحه‌ای بر می‌دارم و به سراغ آقا مهدی می‌روم. درگیری شروع شده و دشمن از همه سو فشار می‌آورد. به کنار آقا مهدی که می‌رسم، می‌بینم نشسته و خشابش را پر می‌کند. با عصبانیت خشاب را از دستش می‌گیرم و در حالی که بغض گلویم را گرفته فریاد می‌زنم: “شما لازم نیست اینجا بمانید، ما هستیم و مقاومت می‌کنیم. شما با این قایق بروید.”
– جمشید! الان وقت جنگ است، برو. برو به بچه‌ها بگو همه اسلحه بدست بگیرند و با دشمن مقابله کنند.
مستأصل می‌شوم. مهدی با سماجت می‌خواهد بماند و کاری از دست من ساخته نیست. بر می‌گردم تا به کمک بچه‌ها جلوی هجوم دشمن را از سمت گلوگاه بگیرم… (سردار جمشید نظمی)

قاب دوم. آر‌پی‌جی را از دستش می‌گیرم و دوباره التماس می‌کنم که: “ترا به جان امام شما به عقب برگردید.” می‌گوید: “اگر حال داری بیا با دشمنان اسلام بجنگیم!”
دوربین را بدست من می‌‌دهد و اشاره می‌کند که نگاهشان کنم. با دوریبن نگاه می‌کنم. همه جا پر از دشمن است. برای ۲۰ نفر بیش از سه چهار گردان نیرو در آن اطراف آرایش گرفته‌اند و به پیش می‌آیند. وقتی بر می‌گردم تا دوربین را به آقا مهدی بدهم، می‌بینم آقا مهدی بیهوش افتاده است و زیر لب زمزمه می‌کند. نزدیک می‌شوم. آقا مهدی با مولای خود صحبت می‌کند! علی اکبر کاملی را صدا می‌زنم. تا می‌رسد و آقا مهدی را با این وضع می‌بیند هر دو گریه‌مان می‌گیرد. چقدر با ادب صحبت می‌کند. چقدر با معرفت است…
لحظات معنوی خلوت انس به پایان می‌رسد و آقا مهدی به هوش می‌آید. دیگر می‌دانم که اینجا کربلاست و امروز عاشورای مهدی است.
– آقا مهدی! ترا به جان شهدا اگه شهید شدی دست ما رو هم بگیر! حلالمان کن. شفاعت کن ما رو آقا مهدی.
– برادر اوهانی! شما تو سیاست دخالت نکنید!! شهید شدن و شهید نشدن هر دو دست خداست.
آقا مهدی جیب‌های اورکتش را خالی می‌کند و هر چه نقشه و مدارک دارد به دجله می‌اندازد. لحظه به لحظه محاصره تنگ‌تر می‌شود و دیگر هیچکس به بازگشت فکر نمی‌کند… (شهید رحمت‌الله اوهانی)

ادامه دارد…

(منبع: “خداحافظ سردار” نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۲۰ – ۲۱۸ با تلخیص)

Print Friendly, PDF & Email
کدخبر : 4869




دیدگاه خود را به ما بگویید.