تاریخ انتشار :پنجشنبه 5 جولای 12.::. ساعت : 11:44 ق.ظ

   2461 بازدید

hasani4

سولدوز در سکوتی مرگ بار فرو رفته بود

خاطره از زبان خود حاج آقا /حماسه‏ی نقده (از کتاب خاطرات ایشان)

فروردین ماه 1358 بود، یکی از اهالی روستای »چیانی« از توابع شهر نقده، به نام عزیز آقا، فرزند میرزا آقا، که از دوستان قدیمی من بود و حدود بیست سال بود که او را ندیده بودم، مرا در ارومیه پیدا کرد و گفت حرف خصوصی با تو دارم. با هم نشستیم. او از توطئه‏ای در آینده‏ی نزدیک توسط حزب دمکرات کردستان، پرده برداشت و گفت ایادی این حزب به طور مرتب در مناطق مختلف و حومه‏ی شهر نقده میتینگ برگزار می‏کنند و قصد دارند شهر نقده را به تصرف درآورند. او گفت اخیراً جلسه‏ای هم بدین منظور در روستای چیانی با حضور قاسملو، عزالدین حسینی، نماینده‏ی تام‏الاختیار صدام و چند نفر دیگر که انگلیسی صحبت می‏کردند و مطالب جلسه برای آن‏ها ترجمه می‏شد، تشکیل شده بود و این‏ها در آن‏جا صحبت از خودمختاری و استقلال کردستان بزرگ می‏کردند.
باتوجه به تجربه‏های عینی که خودم در روزهای گذشته به دست آورده بودم، گاهی می‏دیدم که نیروهای عراقی در آن سوی مرز هم‏کاری تنگاتنگی با ایادی حزب دمکرات دارند، بعضی وقت‏ها آن‏ها را با آتش سنگین پشتیبانی می‏کنند و به فراریان آنان با آغوش باز پناه می‏دهند. از طرفی این مرد هم انسان شریف و قابل اعتماد و نکته‏سنجی بود، حرف‏هایش را مطابق با واقع یافتم و گفتم اگر این شهر تصرف شود، راه ارتباطی سردشت، پیرانشهر، جلدیان و پسوه با ارومیه قطع خواهد شد و پادگان‏های لب مرزی بدون زحمت و دردسر در اختیار آنان قرار خواهد گرفت و دیگر مردم آذربایجان غربی و کردستان برای همیشه در حسرت آرامش و امنیت خواهند ماند.
در مرحله‏ی اول موضوع را با فرمانده لشکر 64 ارومیه مرحوم قاسمعلی ظهیرنژاد در میان گذاشتم و اهمیت موضوع و موقعیت سوق‏الجیشی شهر نقده را به وی توضیح دادم چون او به تازگی به این منطقه آمده بود و با مناطق چندان آشنایی نداشت. آن روزها او درجه‏ی سرهنگی داشت و هنوز تیمسار نشده بود.
چند روز گذشت، اواخر فروردین ماه بود، آخوندی به نام آقای حاج میرزا ابراهیم محرری از روحانیون نقده بود – بعداً مرحوم شد – قبلاً تعدادی اسلحه و مهمات برای او فرستاده بودم و او گروه مسلح و کمیته‏ای در آن جا تشکیل داده بود. آخوند فعالی بود، او به من زنگ زد و گفت هنوز جنگ و درگیری نداریم، اما نیروهای دمکرات آمدند و اکثر مناطق و کوه‏های اطراف نقده را اشغال کردند و ما در محاصره‏ی کامل آن‏ها هستیم. شواهد و قراین دیگر هم نشان می‏داد که یک توطئه‏ی بزرگ جهانی در حال وقوع در منطقه است و هر لحظه نیز حلقه‏ی محاصره‏ی دشمن تنگ‏تر می‏شود.
دوباره با سرهنگ ظهیرنژاد صحبت کردم و گفتم موضوع نقده به مرحله‏ی حساسی رسیده است و باید فکر اساسی کرد. او گفت نظر شما چیست؟ من قبلاً از پادگان جلدیان هزار قبضه اسلحه آورده و به لشکر 64 ارومیه تحویل داده بودم. این پادگان یک مرکز آموزشی بود و سلاح‏های قابل توجهی نداشت، ولی در عین حال سلاح‏هایی از قبیل: ژ – 3، برنو، ام یک و مسلسل‏های سبک و سنگین برای آموزش سربازان در آن نگهداری می‏شد. گفتم این اسلحه‏ها را که خودم از پادگان جلدیان آوردم، همراه چند تانک نفربر و دو فروند شنوکا در اختیارم بگذارید تا من نیروهای مردمی را بسیج کرده و در وقت لزوم، به سمت نقده روانه شوم و در برابر تجاوز ایادی دمکرات مقاومت کنم. آقای ظهیرنژاد گفت من در این مورد نمی‏توانم تصمیم بگیرم و باید با تیمسار قرنی، فرمانده نیروی زمینی وقت، صحبت بکنم. خدا رحمت کند، انصافاً در همان جلسه تلفنی با شهید قرنی تماس گرفت، وضعیت منطقه و پیشنهاد مرا به ایشان منتقل کرد، بعد چون ایشان از من شناختی نداشت، آقای ظهیرنژاد با تعریف و توصیف مرا به آقای قرنی معرفی نمود. او در اول نمی‏خواست پیشنهاد مرا قبول کند و به ذهنش بعید می‏آمد چطور یک آخوند از عهده‏ی چنین مأموریتی می‏تواند برآید؟ آقای ظهیرنژاد از فعالیت‏های نظامی من برایش توضیح داد. بعد گوشی تلفن را به من سپرد و خودم با شهید قرنی وارد گفت‏وگو شدم. غایله‏ی سنار مامدی و تفنگداران قاسملو و پادگان‏های مرزی را برایش توضیح دادم و گفتم اگر در این مقطع کوتاهی کنیم و دیر بجنبیم، همه‏ی آن‏ها به دست دشمن تلافی خواهد شد و دیگر آذربایجانی و کردستانی نخواهد ماند. بعد گفتم اگر امکانات لازم در اختیار من بگذارید متعهد می‏شوم در مقابل همه‏ی این‏ها بایستم.
بالاخره او موافقت کرد و به ظهیرنژاد دستور داد، هر چه می‏خواهم بدهد. گفتم هزار قبضه ژ – 3، برنو، ام یک و البته بیش‏ترش ژ – 3 باشد، دو نفربر هر کدام با »دو برابر بار مبنا«، اسلحه‏ها را تحویل گرفتم. آن‏ها را از پادگان قوشچی به ارومیه انتقال دادم. بعد در یک پیام رادیویی به مردم اعلان بسیج عمومی کردم و گفتم شهر نقده در حال سقوط است، هر کس هر چه از قبیل تراکتور، تریلی، ماشین 10 چرخ، 6 چرخ و غیره دارد، بیاورد. در آن روز با این‏که از ارتش، هزار قبضه اسلحه گرفتم بودیم، ولی خدا وکیلی حدود ده هزار نفر از مردم ارومیه و حومه را گزینش و مسلح کردیم. بیش‏تر مردم سلاح‏های خود را آورده بودند. از این مقدار، حدود 1600 نفر انتخاب نمودیم تا در اولین کاروان با ما به نقده بیایند. بقیه را به صورت آماده‏باش در ارومیه نگه داشتیم تا در صورت لزوم از وجودشان استفاده شود.
بعد از ظهر روز اول اردیبهشت ماه، به سمت شهر نقده حرکت کردیم. من بر روی نفربر بودم. همه‏ی نیروها را به راه انداختیم و خودم آخرین نفر بودم که از ارومیه خارج شدم. از جاده‏ی خاکی و میان‏بر رفتیم و ساعت 11 شب به حوالی نقده رسیدیم. نزدیک شهر دو روستا به نام‏های: بارانی کُرد و بارانی عجم قرار دارد. به بارانی عجم وارد شدیم. یک نفر از اهالی روستا جلو آمد. یکی از بچه‏ها چراغ قوه به صورتش انداخت، او را شناختم. گفتم بیا بالا. او آمد داخل تانک نشست. من لباس کردی به تن داشتم و عمامه سرم بود. تا مرا دید شناخت و از شدت خوشحالی به سرو کله‏اش می‏زد. گفتم حالا وقت این کارها نیست. شما از وضع نقده چه خبر دارید؟ آیا می‏دانید مهاجمان دمکرات در کدام قسمت شهر مستقر هستند؟ گفت من چندان اطلاعی ندارم، اما از اهالی نقده تعدادی به این جا پناه آوردند و آن‏ها از اوضاع شهر اطلاعات خوبی دارند. رفت چند نفر از آن‏ها را آورد. یکی از آنان از شدت خوشحالی پسرش را روی زمین خوابانید و می‏خواست به اصطلاح فرزندش را در جلوی این کاروان نظامی قربانی کند. بچه‏ها ریختند و پسر او را از دست او گرفتند. آن‏ها به اهمیت وجود این کاروان بخوبی آگاه بودند و می‏دانستند اگر شهر به دست مهاجمان دمکرات بیافتد، علاوه بر قتل و غارت، به زنان و دختران مردم تجاوز خواهند کرد. دست آن مرد را گرفتم و پیشانی‏اش را بوسیدم.
او از شدت شوق، بدنش می‏لرزید. گفت به من هم اسلحه بدهید، می‏خواهم در کنار شما با این دمکرات‏ها بجنگم. چند نفر بلدچی با ما همراه شدند و ما از سمت دروازه‏ی شمالی شهر که یک پل بزرگی هم در آن جا قرار داشت، وارد نقده شدیم.
پس از درگیری‏های خونین 24 ساعت گذشته، فضای شهر نسبتاً آرام بود. البته گاهی هم صدای پراکنده‏ی شلیک به گوش می‏رسید. در منطقه‏ی ورودی شهر توقف کردیم و من بالای تانک قرار گرفتم و با بلندگوی دستی خطبه‏ای خطاب به مردم شهر خواندم و گفتم ما از ارومیه برای برقراری نظم و آرامش به شهر شما آمده‏ایم. گفتم مردم شیعه و سنی در شهر نقده با هم برادرند نباید تحت تأثیر القائات بیگانگان قرار گرفته و به جان هم بیفتند و سبب تسلط هر چه بیش‏تر دشمنان مشترک خود باشند. در ادامه گفتم از این ساعت اعلام آتش بس می‏کنم و هر کس جنگ را دوباره آغاز کند، در حکم محارب با خدا و رسول خدا و جانشین پیامبر که امروز در عصر غیبت، حضرت امام خمینی است، می‏باشد. آیه‏ی 33 از سوره‏ی مائده: انما جزاؤ الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فساداً… ذلک لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الاخرة عذاب عظیم را تلاوت و معنا کردم و توضیح دادم، ولی هنوز صحبت‏هایم تمام نشده بود که تیراندازی از سوی دمکرات‏ها آغاز شد و دیگر نتوانستم به حرف‏هایم ادامه بدهم. ما را به انواع و اقسام گلوله بستند. راننده‏ی تانک ارتش سید شجاعی بود. گفتم تو را قسم می‏دهم به جان مادرت فاطمه‏ی زهرا، با هر چه سرعت داری به طرف این‏ها و داخل شهر حرکت کن. خودم هم پشت مسلسل سنگین نشستم و به مسلحین هم دستور دادم از پشت سر من بیایند. اطراف مسلسل بر روی تانک کاملاً تعبیه شده بود. گلوله‏های معمولی نمی‏توانست کارساز باشد. مگر این‏که آرپی‏جی بزنند. من در جلوی ستون قرار گرفتم و بقیه‏ی نیروها هم از پشت سرم به قلب دشمن حمله‏ور شدیم. همین طور که با سرعت به مرکز شهر و قلب دمکرات‏ها حرکت می‏کردیم، من با مسلسل سنگین در چپ و راست و جلو به سمت آن‏ها شلیک می‏کردم و در واقع دیوار مقاومت دشمن را می‏شکافتیم و جلو می‏رفتیم. تا به منطقه‏ای رسیدیم که دیدیم صدای یاحسین و شیون زنان به آسمان بلند شده است. الله اکبر! معلوم شد این‏ها پس از ساعت‏ها درگیری و مقاومت، گلوله‏هایشان تمام شده و در محاصره‏ی کامل دشمن قرار گرفتند و لحظاتی قبل می‏خواستند تسلیم شوند که از میان آنان یک زن شجاع برخاسته و آن‏ها را به مقاومت دعوت می‏کند. چون نیروهای خودی را دیدند، به استقبال ما، از مخفی‏گاه خود بیرون آمدند. در این منطقه دیگر همه‏ی نیروها خودی بودند و ما با این پیشروی، خود به خود محاصره‏ی دشمن را شکسته بودیم. آن زن شجاع و بیدار دل، وقتی نیروهای خودی را دید، جلو آمد و در مقابل تانک ایستاد، بلندگو را از دست ما گرفت و یک سخنرانی حماسی عجیبی ایراد کرد. من که در ظاهر فرمانده این نیروها بودم، از سخنان حماسی او توان و قدرت و روحیه گرفتم. غوغای شگفت‏انگیزی در میان نیروهای مسلح و مردم به راه انداخت. از مسلحین شهر نقده، فردی به نام معبودی که قبلاً با وی ارتباط و آشنایی داشتم، آنجا بود. او جلو آمد و گفت اغلب نیروهای ما در نقده مهمات‏شان تمام شده است، قبل از هر چیز باید به آن‏ها مهمات برسانیم. ما که مهمات زیادی به وسیله‏ی تراکتور و تریلی آورده بودیم، در عرض کم‏تر از یک ساعت، همه‏ی نیروهای خودی را با آن‏ها تغذیه کردیم.
آن زن شجاع نیز منزلی را در آن حوالی نشان داد و گفت ما تعدادی زیادی از زنان و دختران نقده در آن جا مخفی شده بودیم و با هم عهد بسته بودیم حتی بنزین لازم مهیا کرده بودیم که اگر مردان ما خود را تسلیم دشمن کردند، ما نیز خودمان را آتش بزنیم؛ اما هرگز تسلیم دشمن نشویم، چون می‏دانستیم اگر به دست این نانجیب‏ها می‏افتادیم به غیر از تعدی و تجاوز چیزی نصیب‏مان نمی‏شد. بعد از من پرسید حالا که شما آمدید و محاصره‏ی دشمن شکسته شد، اکنون وظیفه‏ی ما چیست؟ زنان چه‏کار می‏توانند انجام بدهند؟ در این هنگام متوجه شدم برادران ما در نقده جنگ را به پشت بام‏ها کشانده‏اند و به همین سبب تعداد زیادی شهید داده‏اند و پیکر شهدا نیز در پشت‏بام‏ها مانده است. به این‏ها گفتم این روش اشتباه است و ما باید جنگ را از پشت‏بام‏ها به داخل خانه‏ها انتقال بدهیم. به زنان گفتم شما هم کمک کنید در داخل خانه‏ها، دیوارها را سوراخ کرده و همه را به هم‏دیگر وصل کنید و از این طریق، باقیمانده‏ی دشمن را از شهر خارج کرده و درگیری را به بیرون شهر منتقل سازیم. عده‏ی زیادی به دنبال این مأموریت رفتند. بعد از نیروهای بومی پرسیدم: مقر اصلی و به اصطلاح ستاد فرماندهی این‏ها در کجاست؟ چون هر نیرویی بالاخره برای خودش مقر و ستادی دارد. گفتند منزل امام جمعه‏ی برادران اهل تسنن، ستاد فرماندهی دمکرات‏هاست. گفتم امام جمعه خودش هم آن‏جاست؟ گفتند نه، او منزلش را تخلیه کرده و از شهر خارج شده است و دمکرات‏ها منزل او را به ناحق تصرف و ستاد فرماندهی خود کردند. گفتم باید هر چه زودتر بدان‏جا حمله کنیم و قبل از طلوع فجر و نماز صبح، آن جا را از دست دمکرات‏ها خلاص نماییم و الّا اگر برای فردا بماند، دردسرزا و موی دماغ خواهد شد. بلافاصله با راهنمایی چند نفر از مسلحین بومی، به سمت ستاد فرماندهی دمکرات‏ها حمله‏ور شدیم. در فاصله‏ی 50 متری منزل، راننده‏ی تانک به دستور من، تانک را متوقف کرد. از پشت تانک با بلندگو با آن‏ها صحبت کردم و گفتم شما در محاصره‏ی کامل نیروهای ما هستید، بهتر است خودتان را تسلیم کنید، ولی آن‏ها پیشنهاد مرا نادیده گرفتند و از پنجره‏های منزل امام جمعه که دو طبقه هم بود، به سمت ما تیراندازی کردند، بناچار ما نیز جواب دادیم و درگیری و مقاومت از هر دو طرف لحظاتی ادامه یافت. من خودم در پشت مسلسل سنگین، آن قدر تیراندازی کرده بودم که دیگر لوله‏ی مسلسل کاملاً داغ و سرخ شده بود. بدون این‏که ماشه بچکانم گلوله در لوله خود به خود آتش می‏گرفت و تیراندازی امکان‏پذیر نبود.
ناگهان صدای تیراندازی از طرف آن‏ها کاسته شد و یک نفر از داخل ساختمان صدا زد تیراندازی نکنید، ستاد سقوط کرد و دمکرات‏ها فرار کردند و یا کشته شده‏اند. نیروهای خودی داخل خانه شدند و اگر تیراندازی کنید خودی‏ها مورد هدف قرار خواهند گرفت. من چون صدا را نشناختم نمی‏توانستم باور کنم. گفتم شاید تله و ترفندی باشد. حاج موسی را صدا زدم تا برود از نزدیک ببیند آن‏جا چه خبر است. وقتی حاج موسی جواب داد متوجه شدم او با چند نفر از مسلحین، مثل پروانه اطراف تانک را دور می‏زنند و ضمن این‏که با دشمن درگیرند، از من نیز حفاظت می‏کنند که مبادا یک نفر مخفیانه بیاید تانک را با آرپی‏جی بزند و یا نارنجک داخل آن رها کند و مثلاً ملاحسنی را بکشد. این‏ها از آن ساعاتی که ما وارد شهر نقده شدیم همین جور از من حراست کرده‏اند. من هم اصلاً متوجه این مسائل نبودم و به دنبال کار خودم می‏رفتم. این طرح را حاج موسی خودش درست کرده بود. دوستان مسلح ما عجیب مخلص، فداکار و از جان گذشته بودند. همان طوری که امام حسین(ع) نسبت به یارانش می‏فرماید: من اصحابی باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، من نیز نسبت به دوستانم شبیه این احساس را داشتم و دارم. خدا می‏داند اگر تلاش و فداکاری این‏ها نبود، بنده‏ی حقیر با یک دست چه‏کار می‏توانستم بکنم؟ البته همه‏ی این‏ها به حساب انقلاب و امام خمینی بود. آن‏ها در واقع عاشق امام بودند و بدین ترتیب از امام و انقلاب حراست می‏کردند. من چه کاره می‏توانم باشم؟! خداوند انشاءالله همه‏شان را با انبیا و اولیا و امام حسین(ع) محشور فرماید.
حاج موسی رفت و از نزدیک ساختمان را نگاه کرد و معلوم شد ستاد فرماندهی دمکرات‏ها سقوط کرده است و به دنبال آن سایر نیروهای مهاجم در مناطق دیگر هم به سمت خارج شهر عقب‏نشینی و فرار کردند. در ستاد فرماندهی دمکرات‏ها، سلاح‏های زیادی به غنیمت مانده بود که من فردای آن روز، آن‏ها را در میان مردم تقسیم کردم. البته این سلاح‏ها در واقع همان اسلحه‏هایی بودند که قبلاً این‏ها از پادگان مهاباد به غارت برده بودند. نزدیک اذان صبح، تقریباً سرتاسر شهر در اختیار نیروهای خودی قرار گرفت و آرامش نسبی در شهر حاکم شد. از اول شب تا وقت اذان صبح، باران رحمت مرتب می‏بارید، ولی از آن جایی که شدیداً سرگرم نبرد با دشمن بودیم، به بارش آن توجه نداشتیم. وقتی خواستم نماز صبح بخوانم ناگهان متوجه شدم تمام بدن و لباس‏هایم خیس خیس است. لباس خشک آوردند، آن‏ها را عوض کردم وضو ساختم و نماز صبح را به جا آوردم. خیلی خسته و کوفته بودم، چند لحظه‏ای در داخل تانک به خواب رفتم، وقتی بیدارم کردند، خورشید به خوبی بلند شده بود. یکی از عادت‏هایم این است که سعی می‏کنم همیشه با طهارت باشم تا اگر توفیق شهادت پیدا کردم، حداقل خدای متعال را با طهارت دیدار نمایم، لذا وقتی بیدار شدم در همان داخل تانک به گرد و خاکی تیمم بدل از وضو کردم. یک مقدار صبحانه دادند که در همان جا خوردم. احساس کردم بیرون از تانک سر و صدا و همهمه‏ای به گوش می‏رسد. از داخل تانک بیرون آمدم، ناگهان صحنه‏ی عجیبی مشاهده نمودم. مردم نقده اعم از زن و مرد و پیر و جوان، اطراف تانک را گرفتند و آن را زیارت و با دست لمس می‏کردند و می‏بوسیدند و تبرک می‏جستند. الله اکبر! خدایا این چه قدرتی بود؟! چه صلابتی بود که آن روز به ما ارزانی داشتی و ما را بر دشمنان تا دندان مسلح غالب کردی؟ واقعاً کار ما در حد اعجاز بود. وقتی مردم نقده مرا دیدند، مانند پروانه که عاشقانه به دور شمع می‏چرخد، اطراف بنده‏ی حقیر را گرفتند. خدایا مگر من چه کاری کرده بودم؟ مگر جز این بود که تنها به وظیفه‏ام عمل نموده بودم و تو در مقابل، تنها یک ذره از صلابت و قدرت خویش را در وجود ناچیز بنده متجلی ساخته بودی که این قدر مردم به خدمت‏گزار خود ابراز علاقه و لطف می‏کردند.( وقتی آقای حسنی این بخش از خاطرات خود را بیان می‏داشت بی‏اختیار و با صدای بلند و غیر عادی، شروع به گریه کرد و مصاحبه به همین سبب چند لحظه‏ای قطع شد. بعد ضمن عذرخواهی گفت من اگر در این مواقع گریه به راه نیندازم و اشک نریزم، حتماً سکته می‏کنم، آنگاه لحظاتی به گریه‏ی خود ادامه داد که قلم از توصیف آن صحنه، ناتوان است) گاهی به طور متفرقه صدای تیراندازی شنیده می‏شد، وقتی پرسیدم گفتند عده‏ای از دمکرات‏ها خارج از شهر در قسمت جنوب غربی نقده داخل بیشه‏زار سنگر گرفتند و مقاومت می‏کنند. به راننده‏ی تانک گفتم بلند شو تا به سمت آن جا حرکت کنیم. وقتی آن جا رسیدیم، اطراف بیشه‏زار دارای انواع و اقسام درختان بزرگ مانند: بید، سنجد، قلمبر و غیر آن بود که یک قسمتش هم حدود یک متر و نیم دیوار داشت. یک لحظه ترس وجودم را گرفت، به خود گفتم مبادا یک وقت با آرپی‏جی بزنند داغونمان کنند؟ آن وقت فوری به خودم جواب دادم ای ترسو، تو که ادعا می‏کنی تا آخرین قطره‏ی خونت از انقلاب و امام دفاع خواهی کرد، پس چرا این‏قدر می‏ترسی؟ همین طور با خودم حدیث نفس می‏کردم که ناگهان دیدم حدود دویست نفر از نیروهای مردمی، اطراف بیشه‏زار را گرفتند و دمکرات‏ها در محاصره‏ی نیروهای خودی است. افراد دشمن بیش‏تر داخل بیشه‏زار یا تا سینه به گل فرو رفته و کشته شدند و یا پا به فرار گذاشتند. آن‏ها بعد گفتند شما که دیشب گفتید خانه‏ها را سوراخ و به هم وصل کنید و جنگ را به داخل منازل بکشید و از این طریق دشمن را به بیرون از شهر برانید، ما به پیشنهاد شما عمل کردیم و آن‏ها را تا این جا آوردیم و شکست دادیم. از همین بیشه‏زار تعداد زیادی اسلحه و مهمات از دمکرات‏ها به غنیمت گرفته شد. الله اکبر! واقعاً زبانم از بیان یک سری صحنه‏ها عاجز است که چطور انسان یک وقت زبانش لسان الله می‏شود! دستش یدالله و چشمش عین‏الله می‏گردد؟ واقعیت این است که من هر حرفی در این مدت در شهر نقده زدم، بعد از لحظاتی آثار مثبت آن را به وضوح مشاهده کردم. معلوم بود دست غیبی در میان بود. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین.

خاطره از زبان آقای راسخ

 در بهار سال 1358 , حزب تروریستی دمکرات شهر سولدوز را به محاصره خود در آورد و کشتار فجیعی در آن جا به راه انداخت . آقای حسنی در نخستین ساعات محاصره سولدوز , نزد سرهنگ ظهیرنژادرفته و با گرفتن دو نفربر و هزار قبضه سلاح , آماده رفتن به سولدوز شد و با صدور اطلاعیه ای , از مردم برای آزادسازی سولدوز استمداد نمود. با ملحق شدن مردم به مسلحین آقای حسنی , وی با نیرویی بالغ بر شش صد نفر , سحرگاهان به سوی سولدوز حرکت نمود و در ساعت 11 شب به روستایی در کنار سولدوز رسید .

سولدوز در سکوتی مرگ بار فرو رفته بود و مردم به کمرکش کوه ها پناه برده بودند. آقای حسنی به اتفاق یارانش در دل شب از پل دروازه شمالی سولدوز وارد شهر شد و در نخستین اقدام , به نصیحت مهاجمان پرداخت و با بلندگویی خطاب به آنها گفت : « شما مسلمانید! چرا می جنگید چرا خون ریزی می کنید بیایید با هم صحبت کنیم و مسائلمان را حل نماییم » .
دمکرات ها با اتمام سخنان آقای حسنی , شروع به تیراندازی نمودند و بدین وسیله درگیری آغاز شد. نیروهای آقای حسنی , به سرعت آرایش گرفته و به مقابله پرداختند. آقای حسنی در پشت مسلسل نفربری نشسته و تروریست ها را زیر رگبار مسلسل خود گرفت . نبرد با شدت ادامه داشت و لوله مسلسل از فرط شلیک چون آهن گداخته سرخ شده بود. در همین هنگام صدای جان خراش تعدادی زن به گوش می رسید. حسنی و مسلحین وی به دنبال شیون و التماس زنان بودند، آقای حسنی هر چه بیش تر جلو رفت , صدای « یاحسین , یا حسین » طنین اندازتر شد تا به حیاط بزرگی که شیرزنان تورک سولدوزی در آن جا به اسارت دشمن در آمده بودند.

 درگیری خونینی با گروگانگیران و متجاوزین نوامیس مردم که همگی به گروه تروریستی دمکرات بودند، آغاز شد و سرانجام تروریست ها مجبور به عقب نشینی شدند و بدین وسیله زنجیر اسارت زنان شیردل شهر سولدوزی , دریده شد. با رهایی زنان به اسارت در آمده , آقای حسنی راهی ستاد عملیات مهاجمان شد و با همراهی رزمندگان دیگر , محور فرماندهی گروه تروریستی حزب تروریستی دمکرات را تصرف کرد و بدین وسیله جنگ را از درون شهر به بیرون شهر کشاند و پس از ساعت ها درگیری , موفق شد , مهاجمان را مجبور به عقب نشینی گسترده کند. با عقب نشینی دشمن , جست و جوی خانه به خانه آغاز شد و بدین صورت جنگ سولدوز با شکست کامل دمکرات ها به پایان رسید.
فردای پیروزی , مردمی که به آقای حسنی دسترسی نداشتند , نفربر او را زیر آماج بوسه های خود قرار دادند و بدین وسیله عشق و محبت جوشان خود را نثار جوانمردان آذربایجانی  کردند.

دمکرات ها در نقده جنایات بسیاری مرتکب شدند. بدن های بی سر جوانان و سرهای مادران و فرزندانی که با سیخ به طور بالعکس بر بدن های یکدیگر دوخته شده بود و شهدایی که بالغ بر دویست نفر می شدند , تنها بخش کوچکی از جنایات گروه تروریستی دمکرات ها در شهر سولدوز به شمار می روند.

شهدا به کمک مردم و نیروهای آقای حسنی به خاک سپرده شدند و امنیت دوباره به شهر مظلوم سولدوز باز گشت . آقای حسنی پیش از بازگشت به ارومیه , در دو منطقه استراتژیک شهر , کمیته هایی برای حفاظت از شهر ایجاد کرد و بیست نفر از جوانمردان(  به داوطلبین آذربایجانی جوانمرد می گفتند) خود را به همراه تعداد زیادی از آذربایجانی ها و مقدار قابل توجهی مهمات در آن جا گماشت . مردم به میمنت تاسیس کمیته ها , قربانی کردند و آقای حسنی به اتفاق یارانش با بدرقه مردم شهر , نقده را به سوی ارومیه ترک کرد.

پادگان سویوق بولاغ ( مهاباد) تامین کننده تجهیزات و مهمات سه استان آذربایجان غربی , شرقی و کردستان بود . آقای داریوش فروهر(ـ یک بار که آقای حسنی به دیدن آقای مسعود بارزانی رهبر حزب کردستان عراق رفته بود , آقای داریوش فروهر را نیز , نزد وی دید. آقای حسنی با دیدن آقای فروهر خطاب به بارزانی گفت : « اگر می دانستم ایشان نیز این حضور دارد , نمی آمدم . او اسلحه های پادگان مهاباد را به نیروهای قاسملو داد که بسیاری از فرزندان این سرزمین به وسیله همان اسلحه های اهدایی آقای فروهر به شهادت رسیدند. من خجالت می کشم به روی او نگاه کنم) به همراه آقای حمیدرضا جلائی پور(حجه الاسلام حسنی در خطبه های نماز جمعه ارومیه , مورخ 14 خرداد 78 از آقای حمیدرضا جلایی پور عضو حزب مشارکت به عنوان دزد نقده یاد کرد) که از سوی دولت موقت فرماندار مهاباد بود , سلاح های پادگان مهاباد را میان نیروهای قاسملو و عزالدین حسینی تقسیم کردند و یا دست ایشان را برای غارت سلاح های پادگان باز گذاشتند. در این غارت بیش از سی هزار قبضه اسلحه ژ3 به تاراج رفت . پیرو این اتفاق , آقای حسنی با هماهنگی سرهنگ ظهیرنژاد و همراهی تیمسار ذکیانی , برای خاموش کردن آتش این فتنه راهی مهاباد شد و در میانه

راه مطلع گشت که تعدادی از مردم  در دهکده دارلک به طرز فجیعی از سوی گروه تروریستی دمکرات قتل عام شدند. این خبر , آقای حسنی و تیمسار ذکیانی را بر آن داشت تا نخست دهکده دارلک را از لوث وجود دشمن پاکسازی کنند. به همین منظور با هماهنگی تیمسار ذکیانی هلی کوپترها مواضع تروریست ها را در دارلک زیر آتش گرفتند و بدین صورت نبرد آغاز شد. آقای حسنی پشت مسلسل تانک نشسته و در اوج درگیری وارد دارلک شد. در این نبرد , محافظ آقای حسنی زخمی شد و به اتفاق اجساد انسان هایی که در دارلک قتل عام شده بودند به عقب منتقل شد. نبرد تا غروب خورشید به درازا کشید تا با فرا رسیدن تاریکی شب , دشمن تا حدودی از مواضع خود عقب نشینی کرد. جنگ به طور پراکنده تا صبح ادامه یافت و بسیاری از مواضع تروریست ها منهدم شد. هنوز دارلک به طور کامل پاک سازی نشده بود که آقای حسنی به اتفاق بخش اعظم نیروهای خود برای پاک سازی سویوق بولاغ ( مهاباد) , از آن جا خارج شد و ادامه پاک سازی دارلک را به نیروهای دیگر سپرد. در این زمان سرهنگ فکوری(تیمسار سرتیپ شهید جواد فکوری در سال 1317 در تبریز به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات متوسطه وارد دانشگاه خلبانی شد و این دوره را با موفقیت به پایان رسانید. او هم چنین دوره های تکمیلی خلبانی مقدماتی , ومدیریت خلبانی اف 4 , فرماندهی گردان هوایی و فرماندهی ستاد را باموفقیت طی کرد… پس از پیروزی انقلاب 57 … فرمانده پشتیبانی پایگاه دوم شکاری , فرمانده پایگاه دوم شکاری , فرمانده پایگاه یکم شکاری , معاون عملیاتی نیروی هوایی , فرمانده نیروی هوایی ارتش  ایران شد. او سپس با حفظ سمت , به کابینه  محمدعلی رجایی راه یافت . تیمسار فکوری فرزند رشید آذربایجان پس از انتصاب سرهنگ معین پور به عنوان فرمانده نیروی هوایی … به سمت مشاور رئیس ستاد مشترک ارتش ایران انتخاب شد. تیمسار فکوری به هنگام بازگشت از جنوب و بازدید از منطقه آبادان , بر اثر سقوط مشکوک هواپیما یش شهید شد) چهار هواپیمای جنگی برای پشتیبانی نیروها به سویوق بولاغ( مهاباد) فرستاد و خود نیز برای اعزام به منطقه آماده شد , ولی آقای حسنی با تماس های پی در پی او را متقاعد کرد که در پشت جبهه مانده و خطوط مقدم جبهه ها را پشتیبانی و تقویت نماید.

 جنگ در سویوق بولاغ( مهاباد) بیش از دو روز به طول انجامید تا پاک سازی با موفقیت کامل انجام گرفت و امنیت بار دیگر به شهر باز گشت . پس از پاک سازی سویوق بولاغ( مهاباد) , رزمندگان در راه بازگشت به ارومیه , با پشتیبانی هلی کوپترهای ارتش , روستای دارلک را محاصره کردند و پس از چند ساعت درگیری , کار نیمه تمام خود را در آن جا به پایان رساندند و بدین وسیله روستای دارلک نیز از چنگ گروه های تروریستی آزاد شد.

 

دفاع از مدافعان

پادگان ها سپر دفاعی شهرها و مرکز ثقل تجهیزات نظامی به شمار می روند. از این رو , سقوط آنها به طور طبیعی شهر را در معرض تعدی و تهاجم جدی قرار می دهد. وقتی آقای حسنی از حمله دشمن به پادگان جلدیان آگاه شد , طی صدور اطلاعیه ای که رادیو به طور مکرر آن را برای مردم می خواند , از مردم خواست برای دفع شرارت های دشمن در میدان ورزشگاه تختی اورمیه جمع شوند. پس از اجتماع مردم , آقای حسنی به آن جا رفت و بعد از سازماندهی و تجهیز مردم به اهتمام تیمسار ذکیانی , به سوی پادگان جلدیان حرکت کرد. نیروها در میان راه به علت تاریکی هوا یک شب در سولدوز اتراق کردند و صبح زود , راهی پادگان جلدیان شدند; ولی وقتی به پادگان رسیدند , دیدند که پادگان در محاصره تروریست ها قرار دارد. به ناچار به هر ترتیبی که بود با شکستن خط محاصره وارد پادگان شدند و با تحکیم سنگرهای مقاومت داخل پادگان , خود را برای دفع حملات مستمر تروریست ها آماده ساختند. نیروهای داخل پادگان که با مشاهده رزمندگان تازه نفس دل گرم تر شده بودند , شجاعانه به دفع حملات دشمن مبادرت کردند. حملات سنگین و شبانه تروریست ها , گاه با مقاومت سرسختانه مدافعان پادگان سرکوب می شد و گاه تا صبح به طول می انجامید. دشمن که با وجود نیروهای تازه نفس از تصرف پادگان ناامید شده بود , اقدام به عقب نشینی کرد و آتش جنگ تاحدودی به خاموشی گرایید. هنوز دشمن از اطراف پادگان جلدیان کاملا ” دور نشده بود که خبر رسید : پادگان پسوه( در آن تاریخ تعداد زیادی از خانواده های تورک با تهدید گروه های تروریستی مجبور به خانه های خود از دهکده پسوه شدند) در محاصره دشمن قرار گرفته است . پیرو این خبر , آقای حسنی به همراه خیل نیروهای مردمی , ارتش و سپاه , راهی پادگان پسوه شد. وقتی به پادگان پسوه رسید , درگیری ها پایان یافته بود و اثری از تروریست ها دیده نمی شد. با این حال , برای اطمینان خاطر سه روز در آن جا ماند. پس از گذشت سه روز , پیکی به آقای حسنی اطلاع داد که پادگان خانا( پیرانشهر) (در آن تاریخ تعداد زیادی از خانواده های تورک با تهدید گروه های تروریستی مجبور به خانه های خود از دهکده پیرانشهر شدند) بزرگ ترین پادگان منطقه از درون و بیرون مورد حمله دشمن قرار گرفته است . آقای حسنی با شنیدن این خبر , هماهنگی های لازم را با سرهنگ ظهیرنژاد به عمل آورد و همراه با 150 نفر از نیروهایش با یک هلی کوپتر شنوک به پادگان خانا( پیرانشهر) رفت و به محض رسیدن به آن جا نیروهایش را در پادگان متمرکز کرد. فردای آن روز با هماهنگی سرهنگ ظهیرنژاد نیروهای پادگان را به خط کرد و معدودی از افراد را که در صدد تحویل پادگان به دشمن بودند , به بهانه های مختلف به ارومیه گسیل داشت . چند نفری را هم که زیر بار دستور نمی رفتند , دستگیر کرده و به ارومیه اعزام کرد. پس از این که از داخل پادگان مطمئن شد به آرایش نیروها در مقابل حملات دشمن پرداخت . شب فرا رسید و تروریست ها با پشتیبانی توپ های دوربرد عراق , از شمال غرب به پادگان حمله کردند. نبرد شدیدی آغاز شد. مدافعان پادگان به ناچار در دو جبهه عراقی ها و تروریست ها به مقاومت پرداختند و با دلاوری هایی که از خود نشان دادند , موفق شدند در هر دو جبهه حملات دشمن را سرکوب نمایند. محافظت از پادگان ها ماه ها به طول انجامید. آقای حسنی شب ها پشت مسلسل تانک نشسته و در داخل پادگان گشت می زد و علاوه بر روحیه دادن به مدافعان پادگان , هر کجا که حملات دشمن سنگینی می کرد , خود را به آن جا می رساند و همراه دیگر مدافعان پادگان به دفع حملات دشمن می پرداخت .
روزها با عقب نشینی دمکرات ها , توپ خانه های عراق نیز خاموش می شدند و با فرارسیدن تاریکی شب دوباره به غرش در می آمدند; اما مدافعان پادگان برخلاف دشمن , روزها با گرای هلی کوپترها مواضع آنها را به گلوله می بستند و گاه با تعقیب تروریست ها در بیرون از پادگان , عرصه را برای آنها تنگ می کردند.
درگیری ها هم چنان ادامه داشت و هر روز اتفاقات تازه ای رخ می داد. سوز سرمای زمستان , نگهبانان را در پست های خود منجمد می کرد و شربت گرم شهادت را در یخبندان زمستان بر ایشان می نوشاند. زخمی ها با سرعت به پشت جبهه انتقال داده می شدند و آقای حسنی هر جمعه برای اقامه نماز جمعه , سازماندهی مردم و گزارش اخبار جنگ , به ارومیه سفر می کرد و یا به وسیله بی سیم مردم را از اخبار جنگ مطلع می ساخت . ماه ها بدین ترتیب گذشت تا حمله شدیدی از سوی تروریست ها با پشتیبانی ارتش عراق آغاز شد و تا صبح ادامه یافت . هنوز حملات مزبور دفع نشده بود که چهار هواپیمای جنگنده در آسمان پادگان ظاهر شدند و پادگان را زیر باران بمب های خود گرفتند. پادگان های جلدیان , پسوه , شهر و پادگان سردشت نیز به وسیله هواپیماهای دشمن بمباران شدند. با این که بمباران ها شهدای زیادی گرفت , اما کوچک ترین خللی در روحیه مدافعان پادگان ایجاد نکرد. مقاومت شش ماه به طول انجامید و سرانجام با پیروزی مدافعان به پایان رسید ./azerbaycan441

Print Friendly
کدخبر : 6029




16 دیدگاه

  1. تنتن says:

    این همه دروغ

  2. خیام says:

    این ها واقعیت محض است

  3. حجت السلام حسنی با مبارزه خود نه تنها سلدوز(نقده) بلکه کل آذربایجان را از شر اشرار و مهاجران نجات داد.

  4. وحید says:

    یاشاسین اقای حسنی

  5. كريم says:

    حالا با بيان اين موضوع دنبال چي مي گرديد تفرقه يا جدايي و يا جنگ بين كرد وترك

  6. احمد says:

    با سلام به کلیه نظر دهندگان محترم
    بایستی بعرض برسانم مقداری از حرفها درست ولی بیشترش غلط می باشد
    جناب اقای حجتالاسلام حسنس فردی مبارز وفداکار می باشد ولی در مورد جنگ بین ایل قره پاپاق وحزب دمکرات مقداری اغراق گردیده چون اصل درگیر شونده ها و دفاع کننده ها اهالی شجاع وبی باک سولدوز بودن به سرکردگی جناب اقای حاج عظیم معبودی که با جان ومال خود باعث شکست حزب دمکرات وایادی ان حزب در نقده گردید البته نمی شود از کمک جناب اقای حسنی هم گذشت ولی ایشان که در روز دوم جنگ تشریف اوردن نیروهای خود جوش نقده مقاومت وپیشروی حزب دمکرات را شکسته ومجبور کرده بودن که یواش یواش بفکر عقب نشینی باشند جا دارد از مرحوم سردار بزرگ نقده حاج عظیم معبودی که با جان و مال وهمه چیز خود باعث این سرافرازی نقده وایل قره پاپاق وسولدوز گردید یادی کرد

  7. اورمو اوغلو says:

    حسنی مردشجاع ودلیرآذربایجان هستش همه مون میدونیم

  8. اورمو اوغلو says:

    شجاعت حسنی زبانزدمردم اورمیه ست حیف که پیرشد

  9. سولدوز اغلو says:

    ملت آذربایجان و بخصوص ایل قره پاپاق هر زمان آماده دفاع از خاک خود میباشد

    • امیر says:

      درصدی ازاین حرفها صحت داردآیا فردای قیامتی وجود ندارد که این همه جنگ را تحریف وزحمات مردم قهرمان نقده راپایمال می کنند؟!!

  10. h.a says:

    الله اوین آباد السین حسنینین والله منیم قانیم جوشا گلیر.

دیدگاه خود را به ما بگویید.