تاریخ انتشار :سه شنبه 17 جولای 12.::. ساعت : 12:10 ب.ظ

   283 بازدید

مجلس نهم

 آخر به رأي آنها نياز مبرم داشتم،بايد شنيد و رأي گرفت به هر قيمتي، نوبت من كه رسيد داد مي زدم فرياد مي كشيدم، فلان مي كنم بهمان مي كنم ،عوض مي كنم ، گوشش را مي چيانم و چه راحت اين كلمات بر زبانم جاري مي شد آخر ماليات كه ندارد ،…

 پایگاه خبری تحلیلی جوان/ سردبیر هفته نامه کوشا عبدالسلام معروفی در وبلاگ شخصی اش درباره حال و احوال نمایندگان مظلوم !!بعد از انتخاب می نویسد،نمي دانم چه بگويم و چكار كنم ؛ تعجب نكنيد اينجا گوشه اي از خاك ايران است كه البته به آن ( سر ايران ) هم مي گويند ولي در اين وادي و بلاد سياست ما آنچنان  بر سر سفره هاي مردم جاي گرفته است كه كم مانده نفس و دم و بازدم ما هم با اين مهمان ناخوانده و مزاحم گره بخورد، معمولا وقتي در اينور كرسي نشسته اي ، استاد منتقدي؛ اما واي به روزي كه در پشت ميز جاي بگيري ؛ جهت و مسيرت تغيير يافته و زندگيت از اين رو به آن رو مي شود و مدام از خود مي گويي!

   از وقتي كه يادمه فضاي موجود بين كرسي داران بهارستاني با صاحب منصبان در اين بلاد كوچك ما ( سر ايران را مي گم ) با هم سازگار نبوده ، و در اين اواخر هم شدت يافته است ، يكي از آن كنج ، ديگري در اين گوي ، آن يكي در لب مرز لب به گله وشكايت گشوده اند ، هميشه خدا بهارستاني ها از مقام( مثلا دفاع از حق و حقوق مردمي ) بر مي آيند و اينوريها را به باد  ( کم كاري و بي مدبري  وچه بگم…) متهم مي كنند  ؛  غافل از اينكه جايگاه و طبقات آنها خيلي بالاتر از آني است كه به وي حمله مي كنند ؛ به زبان عاميانه آن جايگاه يك نماينده و بهارستاني هميشه بالاتر از كارگزاران است ، ولي مدام كارگزاران را مقصرتوسعه نيافتگي به شمار مي آورند در حالي كه بقول استاد شعر و ادب ؛ بهتر نيست دست به دست هم دهيم به مهر….

     با اين حال نمي دانم يكي نيست كه بگويد بنده خدا ،اگر نمي دانستي و نمي توانستي و نمي خواهي  ويا شناخت نداري ،چرا؟ آخر چرا؟ يك كرسي و يا يك صندلي را اشغال كرده اي . با همه اين اوصاف كاش من هم يك نماينده بودم يا اينكه آنگاه كه نماينده شدم … .

   عجب روزگار نامراد و مردم ناسازگار اصلا حال منو رعايت نمي كنند ، مسئوليت بس سنگيني را بر عهده گرفته ام،وقتي پاي در اين وادي مي گذاري بايد پيه همه چيز را بر تن بمالي و من ناخودآگاه وارد اين بازي شدم ،يادش بخير آن روزها، با اعوان و انصار در جمع مردم مي رفتم، جملگي مرا در ميان خويش مي گرفتند ، از خود بيخود ميشدم ، در خود احساس غرور ميكردم، هر دري سخني بگوش مي رسيد، ولي كو گوش شنوا، ولي من شنيدم.

   آخر به رأي آنها نياز مبرم داشتم،بايد شنيد و رأي گرفت به هر قيمتي، نوبت من كه رسيد داد مي زدم فرياد مي كشيدم، فلان مي كنم بهمان مي كنم ،عوض مي كنم ، گوشش را مي چيانم و چه راحت اين كلمات بر زبانم جاري مي شد آخر ماليات كه ندارد ،…

   يك جمله را هيچوقت فراموش نمي كنم – آن چه پرنده اي  است كه هر چهارسال در منطقه ما لانه مي كند- كمتر جايي رفتم و اين جمله را نشنيدم و هنوز هم جوابش را نمي دانم!

    …… و آنگاه كه نماينده شدم… ، كت و شلوار روتوش خورده، عجب حالي ميدهد !

  اين صندلي،يكي مي آمد ديگري مي رفت،كيف سامسونتم را پر ز نامه كرده اند ، واي از دست موبايل؛پدرم را درآورده است، مگر بيكاريد كه اين همه زنگ مي زنيد، مي فرستم برايم يك خط ديگري بگيرند ، نه شب مي شناسند و نه روز، مگر چه داده ايد؟يك راي ناقابل،كشتيد مرا با اين همه تقاضا ،…

  اولين هفته به خوشي و ناخوشي مي گذرد، مجبورم برگردم ولايت ، بيچاره ها چشم به را به استقبال آمده اند، دسته گل، شاخه گل، قرباني و شيريني بر سرو رويم مي ريزند،آدم از اين همه محبت خجالت مي كشد ، دست تكان ميدهم و روبوسي ، مارچ مارچ بر گونه هايم بادكش مي اندازند ، مرا با صندوق پست عوضي گرفته اند ، ديگر جيبهايم از نامه ها پرشده، دنبال يك گوني براي جمع كردن نامه ها مي فرستم ،بزار دلشان به اين خوش باشد كه نامه را شخصا به دستم ميدهند ، ديگر تحمل ندارم!

     داد ميزنم ، نمي توانم ، فرياد مي كشم نمي گذارند، معذرت خواهي مي كنم از نكرده هاي ديگران، عجب بهانه اي بدست آورده ام، بنداز گردن ديگران، مگر نديد كه نمي خواستند من در صندلي سبز بنشينم، يكي نيست كه بگويد بنده خدا اگر نمي توانستي چرا؟ آخر  چرا؟

Print Friendly
کدخبر : 6299




دیدگاه خود را به ما بگویید.