تاریخ انتشار :چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۱.::. ساعت : ۹:۰۴ ق.ظ

   516 بازدید

پدر تا صورت او را دید، پرسید: نگار جان سلام بابا… چرا چشما ت پف کرده؟  … نگار که انگار تازه به خودش آمده بود که چه شرایط ظاهری بدی دارد، دست وپایش را گم کرد وگفت: چیزی نیست، چون خوابیدم اینطوری شده…

پایگاه خبری تحلیلی جوان/نگار با فریاد مادر دوید و کپسول اکسیژن را آورد … مادر در حالیکه اشکش بی اختیار بر گونه هایش جاری بود ، پشت پدر را می مالید … چی شد یک دفعه حمید جان؟ … چی شد ؟ … نگار که چیزی نگفت مرد!

نگار که حسابی دست و پایش را گم کرده بود  نزدیک مبل ، کنار پدر نشست .مادر حمید را که به شدت سرفه می کرد خواباند روی مبل و نگار ماسک را آهسته روی صورت پدر گذاشت . نگار می خواست چشمانش را از نگاه پدر بدزدد ، ولی نگاه جستجوگر حمید نگاه او را مثل صیدی در دام ،گیر انداخت و نگاهشان در یک لحظه به هم گره خورد اما خیلی زود سرفه های شدیدش دوباره تلاقی نگاه  پدر و دختر را به هم زد … مادر با صدای بلند گفت: نگارجان ! اون اکسیژتو بیشتر باز کن …. چند دقیقه طول کشید تا سرفه های پدر تبدیل به نفس های شمرده وصدا داری شد که شنیدن آهنگش سال ها قلب نگار را به رنج می آورد.

اوضاع که آرامتر شد ، نگار از پای مبل بلند شد تا به اتاق خود برود که مادر صدازد : نگار جان ! نمی خوای به این امیر آقا بگی با خونوادش بیان خونمون ؟ بالاخره باید رسما” خواستگاری کنن…

نگار ایستاد و زیر چشمی به پدر که با چشمان قرمز و نیمه باز به او نگاه می کرد ، نگاهی انداخت و برای اینکه بحث ادامه پیدا نکند، گفت:  گفتم که  گفته فعلا” شرایطشو نداره … و با سرعت رفت داخل اتا قش و در را بست …. اضطراب  و نگرانی تمام وجودش را گرفته بود . هر وقت حرف ازدواج جدی می شد ، اضطراب مثل خوره به جانش می افتاد و او را آزار می داد. مادر با ناراحتی به پدر نگاهی کرد و گفت: من فکر نمی کنم اینطوری که نگار می گه باشه . اونجور که خودش تعریف کرده ، پسره هم ماشین داره هم شغل و درآمد… نمی دونم این دختره چشه؟!

فردا صبح بعد از اینکه کلاس تمام شد ؟ نگار از کلاس بیرون آمد و با یکی از بچه ها به طرف دردانشگاه حرکت کرد . نزدیک در که رسید ، دید امیر با دسته گلی دم در ایستاده و بی صبرانه جلوی در دانشگاه قدم می زند. از دوستش خداحافظی کرد وآمد جلوی در دانشگاه .امیر که جوان قدبلند و خوش سیمایی بود ، سلام کرد و دسته گل را به طرف نگار گرفت . نگار با ناراحتی جواب سلام او را داد و بدون گرفتن گل در طول پیاده رو شروع به حرکت کرد . امیر دنبال نگار رفت و گفت: خانم شایسته چند لحظه بایستید ! باهاتون کار دارم . نگار در حالیکه به راه رفتن ادامه می داد با ناراحتی گفت: من بهتون گفته بودم از ملاقات های اینطوری خوشم نمیاد… به خواهرتون گفته بودیم منتظر باشید ، اطلاع می دیم .

امیر در حالی که قدم هایش را بلندتر برمی داشت ، به نگار رسید و جلویش ایستاد. بعد با التهاب گفت : باشه … ولی شما هم یه لحظه وایسید . نگار ایستاد ودر حالی که با چادرصورتش را بیشتر می پوشاندو به زمین نگاه می کرد  گفت: بفرمائید . امیر که به نفس نفس افتاده بود ، نفس عمیقی کشید و گفت : من قصد مزاحمت ندارم فقط می خواستم ببینم میشه ما زودتر با خانواده خدمت برسیم؟ مادر من خیلی منتظره!

نگار در حالی که به شکل محسوسی سعی می کرد نگرانی اش را پنهان کند ، جواب داد:من که گفتم فعلا” شرایطم مناسب نیست و پدرم مریضه ومنتظریم بهتر بشه. امیر با ناراحتی گفت: آخه شما چند ماهه می گید پدرتون مریضن و بهتر نشدن . مریضیشون چیه ؟ نمی خواید به من بگید؟

نگار که مدام ساعت مچی اش را دور دستش  می چرخاند و نگاهش را از روی زمین بالا نمی آورد،با چهره ای ملتهب  جواب داد: نخیر …. خداحافظ ……و با سرعت  به طرف خیابان رفت ، از خیابان رد شد و سوار تاکسی شد .

داخل تاکسی مرد میانسالی  کنار راننده نشسته بود و با صدای بلند برای راننده صحبت می کرد .

نگار که فکرش بخاطر مکالمه تندش با امیر مشغول بود ،سعی می کرد فکرش را به حرف های آن مرد متمرکز کند تا کمی آسوده شود ، اما حرف های او هم انگار ادامه  شکنجه ای بود  که از اول صبح برای نگار شروع شده بود .

مرد می گفت: آقای راننده ! هفته پیش جوابای کنکورو دادن ، پسر من قبول نشده … خیلی  درسخون نیستا ولی خونده بود . اینقدراز این سهمیه های شاهد و ایثارگر بین بچه های اینا تقسیم می کنن که دیگه چیزی به بچه های ما نمی رسه! … آقا شما نمی دونی چقدر به اینا می رسن! چقدر به اینا پول میدن ! بچه های اینا تو ناز و نعمتن . اون موقع راه میرن میگن اینا بیچاره ان …اینا مشکل دارن… اینا سختی می کشن … کدوم سختی ؟ … اینا همش حرفه … سختی مال بچه های ما ست !

… مرد که صحبت می کرد ، راننده همینطور نگاهش به جلو بود ،مدام به نشانه تأ یید سر تکان می داد ونگارهم با فکری آشفته ، نفس های شمرده و صدا دار پدر را به یاد می آورد . صحنه دیروز مدام جلوی چشمش تکرار می شد. این که تا به پدرش گفت: فعلا” نمی خواهد ازدواج کند و تصمیم دارد امیر را دست به سر کند ، پدر حالش بد  شد … اشک های مادرش را به یاد آورد و دسته گلی را که صبح در دستان امیر خشک شد . اینکه امیر چه  فکری می کند؟  … پدرش چه فکری می کند ؟ … تمام این افکارمنفی به همراه حرف های مسا فرصندلی جلو مثل چکشی محکم توی سرش می خوردند ، طوری که بی طا قت شد و سریع پول را از کیفش در آورد و گفت: آقا من پیاده میشم … راننده که تمام حواسش به حرف های آن مرد میانسال بود ، یکدفعه داخل آیینه نگاه کرد وگفت: خانوم شما که گفتین آخر خط پیاده میشین ….! نگار که صورتش مثل انار سرخ شده بود جواب داد: آقا کرایه کامل بردار، ولی همین جا پیاده ام کن .

راننده ابرویی بالا انداخت و بقیه پول نگار را داد . نگار پول را گرفت و پیاده شد . با اینکه حدود یک ربع تا خانه پیاده راه بود ولی همینطور آرام آرام در حالی که بی اختیار اشک گرمش روی گونه های سردوسرخش می ریخت  و سعی می کرد آن را از چشم رهگذران پنهان کند ، تا خانه رفت. وقتی رسید از این که صبح امیر را دیده  هیچ چیزی به مادرش نگفت  و ناهار راهم بسیار بی اشتها خورد.

بعداز ظهر کمی دراز کشید و چرت زد و با صدای زنگ در بیدار شد . پدر رفته بود به دیدن یکی از دوستانش و برگشته بود . هر از چند گاهی به دیدن جانبازانی که بد حال بودند می رفت  و به آن ها سری می زد. در حالی که خودش هم حال و روز خوبی نداشت . گاهی هزینه دارو های کمیابش سربه فلک می کشید . دکتر بیرون رفتن زیاد ، مخصوصا” در تهران را برای او غدغن کرده بود . گاهی که در معرض هوای آلوده قرار می گرفت  یا مثل دیروز فشار روانی زیادی به او وارد می شد ، حالش بد می شد و بدون کپسول اکسیژن نمی توانست نفس بکشد….دیروز وقتی نگار گفت می خواهد این خواستگار خوب را رد کند ، پدر با خودش فکر کرد حتما” به خاطر اوست؛ وگرنه نگار بهانه دیگری ندارد ، نکند…؟! خیلی سعی کرد فکر بدی نکند.

پدر وارد خانه شد و سلام کرد . مادرآمد و جواب سلام اورا داد و کتش را گرفت و آویزان کرد. بعد با خوشرویی پرسید: چطوری حمید جان؟… دوستت خوب بود ؟ … پدر جواب داد: خودم خوبم ولی اون بنده خدا خیلی بد حال بود … خدا کمکش کنه . بچه هایی که از جنگ باقی موندن دارن دونه دونه پر پر می شن … وزیر لب ادامه داد: … کی نوبت ما میشه خدا می دونه … این دختره هم سر و سامون نمی گیره من خیالم راحت بشه  . راستی نگار کجاست؟… مادر گفت: خوابیده. الان بیدارش می کنم . قبل از آمدن مادر ، نگار خودش را کمی مرتب کرد و از اتاقش بیرون آمد وسلام کرد . با اینکه خوابیده بود اما صورت و چشم های پف کرده و قرمزش نشان می داد که امروز چقدر گریه کرده است.

پدر تا صورت او را دید، پرسید: نگار جان سلام بابا… چرا چشما ت پف کرده؟  … نگار که انگار تازه به خودش آمده بود که چه شرایط ظاهری بدی دارد، دست وپایش را گم کرد وگفت: چیزی نیست، چون خوابیدم اینطوری شده… و سریع از جایش بلند شد و گفت: من میرم چایی بیارم و رفت به طرف آشپزخانه.

پدربرای اینکه حال و هوای او راعوض کند گفت: باشه اما میوه ها رو قشنگ بچین، ببینم ایشالله واسه روز خواستگاریت می خوای چیکار کنی ها!؟… بالاخره باید بدونن من چه دختر با سلیقه ای دارم .

چند دقیقه ای گذشت و نگار از آشپزخانه بیرون نیامد . مادر رفت داخل آشپزخانه و دید نگار گوشه آشپزخانه نشسته و آرام گریه می کند .مادر جلو رفت ،کنار نگارنشست واو را دربغلش فشرد وگفت: چی شده ؟ تو چرا اینطوری می کنی دختر؟ مگه بابات چی گفت؟…نگار در حالی که هق هق می کرد ،جواب داد: به بابا بگو دیگه حرف کسیو نزنه، من اصلا” نمی خوام ازدواج کنم . مادر با تعجب پرسید: تو خودت چند ماه پیش اومدی حرف امیرو زدی ! خودت ازش تعریف کردی ، گفتی خواهرشو میشناسی … خونواده ش آدمای خوبین ! حالا چرا نمی خوای بذاری بیان خواستگاری ؟! … به منم دروغ نگو که امیر آمادگی نداره …بگو ببینم دردت چیه؟

نگار که گفتن آنچه در دل داشت برایش  خیلی سخت بود ، در حالی که اشک، تمام صورتش را پوشانده بود گفت: مامان ! … شرایط بابا رو ببین … من به خدا هیچ توقعی ندارم ، فقط سلامتی بابا برام مهمه … ولی اگه این قضیه بخواد جدی بشه ، می خوایم چی کار کنیم ؟ ما هر چی هم بخوایم جهیزیه رو سنگین نکنیم ، خرجش زیاده … خانواده امیر هم که  خیلی وضعشون خوبه … به بابا فشار مییاد… پول داروهای بابا رو چیکار کنیم ؟… و شروع کرد بلند بلند گریه کردن . مادر که از حرف های نگار حسابی بغض کرده بود ، محکم صورت نگار را بین دو دستش محکم گرفت و به صورتش چسباند و گفت : توروخدا اینطوری گریه نکن نگار. می ترسم بابات بشنوه … تو واسه چی به این چیزا فکر می کنی؟  می دونی که من خورد خورد یه چیزایی برات خریدم. بقیه شم  خدا بزرگه …

نگار با دودستش آرام دستان مادررا ازسرش جدا کرد ودرحالی که مستقیم به چشمان مادرش نگاه می کرد گفت: مامان نمی خوام هیچی بابارو اذیت کنه … بابا همینطوری با خوردن داروهاش این وضعشه ، چه برسه به این که منم یه خرج سنگین رو دستش بذارم … من اگه ازدواج نکنم نمی میرم … ولی اگه داروهای بابا نباشه …

… صدای گریه نگار به وضوح از بیرون آشپزخانه شنیده می شد . پدربه آرامی نزدیک شد و بیرون در آشپزخانه ایستاد … او تمام حرف های نگار را شنیده بود … احساس می کرد چیزی روی قلبش سنگینی می کند  و آرام و بی صدا اشک می ریخت./ فاش نیوز

Print Friendly, PDF & Email
کدخبر : 6340




۲ دیدگاه

  1. قره یاخا گفت:

    عده زیادی از عوام الناس ناآگاهانه وعده قابل توجهی از مسئولین نظام اما آگاهانه مثل مسافر وراننده تاکسی در مورد ایثارگران و جانبازان فکر وعمل میکنند . ومسئول همه این گونه معضلات هیچکس بجز نظام نیست! نظام ما در کدام عرصه موفق عمل کرد تا به این عرصه ریشه ای هم درست عمل کند. یک جانباز هیرو شمیای ژاپن را یکبار صدا سیما خبط کرده نشان میداد که جانباز معلول ویلچری دومین پرستار خانگیش را که حقوقش را دولت ژاپن میداد بازنشسته کرده قرار بود سومی در خدمتش باشد! دولتهای ما نتوانستند الگو برداری درستی از خدمات رسانی منطقی منطبق بر شرع مقدس اسلام برای کسانیکه درکل دنیا در دو سده اخیر چنین جانبازانی به خود ندیده عرضه کند! اگر دولت ونظام مسائل مادی این قشر را حل میکرد و احترام گذاشتن به این قشر را در فرهنگ معنوی جامعه جا میانداخت امروز قوی ترین پشتوانه حتی بالاتر از انرژی هسته ای داشت که ندارد! این قشر اغلب ناراضیند چرا که حرمتشان باندازه میزان گلوله وترکشی است که خورده اند . بنده جانبازی را می شناسم 5 بار مجروح شده بیست بار مرگ حتمی از بیخ گوشش در رفته و لاکن چون گلوله از پشت شاهرگش در رفته وبه گوشت خورده اکنون جانباز زیر 10 در صد است! چهار سالی در جبه گذرانده آنهم در اطلاعات وعملیات لشکر 31 عاشورا و کل عمر سی سال خدمتش را درسپاه و بسیج بوده ولی حتی از کوچکترین خدمات بی بهره بوده ! مملکتی که مدیران اقتصادیش توان کنترل بازار مرغش را ندارند انتظار بیش از این هاون در آب کوبیدن است. باید چشمهارا شست. باید جور دیگر دید…..!آه چنین انسانهایی از موشک آمریکایی مخرب تر است.

دیدگاه خود را به ما بگویید.