تاریخ انتشار :چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۹۱.::. ساعت : ۱۱:۲۱ ق.ظ

   1205 بازدید

شهید آهندوست ارومیه

به بهانه تقدیر از مقام شهید آهندوست توسط نماینده ولی فقیه / وصیت نامه ای با امضای «شهید آهندوست»!

به گزارش جوان ،دیروز به مناسبت روز عقیدتی سیاسی سپاه شهدا با حضور خانواده های شهید آهندوست و وجودی نسب از دلاورمردی های این شهدا تجلیل شد.

این مراسم که با حضور مهمان ویژه سپاه پاسداران برگزار شد حال هوای خاصی داشت.هنگامی که از خانواده شهید آهندوست تقدیر می شد خواهر این شهید بزرگوار بر روی سن حاضر شد که آدمی را به آن روزهای دلتنگی و غریبی خانواده های رزمنده درزمان جنگ می برد چون دیگر نه مادری از آن خانواده بزرگ مانده بود نه برادری و نه پدری فقط و فقط خواهران 3 شهید مانده اند.غربت خاصی بر فضا حاکم بود شاید برای این بود که از فضای غبار آلود گناه دست کشیده ای و در مراسمی حضور داری که یاد شهدا در آن است ،شاید.

برای مهمان ویژه هم که حجت الاسلام سعیدی نماینده ولی فقیه در سپاه هستند و سخنران برنامه بودند آرزوی توفیق می کنیم. این مراسم بهانه ای شد تا مطلبی که در سالگرد وفات مادر این شهدای بزرگوار آهندوست در سال 88 توسط خبرگزاری مهرمنتشر شده بودرا برای مرور خدمت خوانندگان تقدیم کنیم. باهم این خاطره را می خوانیم:
بیش از 20 سال از آن رویای شیرین گذشته بود که آن را برای فرزندانش تعریف کرد:” بعد از آنکه خدا به من لطف کرد و چند اولاد دختر به من داد در سفر مشهد در حرم با امام رضا(ع) حرف دلم را گفتم که شما از خدا بخواهید که به من پسر بدهد. همان موقع خوابم برد و در عالم خواب یک خانم مجلله و نورانی به من گفت که برو دعایت مستجاب شد. ما به شما سه پسر می دهیم ولی آنها را از تو می گیریم. از خواب که بلند شدم چیزی نمی فهمیدم ولی خوشحال بودم”.

از راست؛ شهید پاک نژاد ، شهید آهندوست و برادر بسیجی منصور احمدلو

زمان زیادی نگذشت که اولین پسر به دنیا آمد که نامش “جاوید” بود. دو سال بعد خدا “بهزاد” را داد و سال 47 هم “بهروز” متولد شد. دیگر دعای مادر مستجاب شده بود و چشم دلش به این بچه های نازنین روشن. آنقدر هم علاقه اش به این بچه ها زیاد بود که شنیدن قصه آن آسان ولی باور آن به این آسانی نیست.

پدر خانواده در ارتش خدمت می کرد ولی حال و هوای خانه خیلی سنتی و دینی بود. جاوید با آنکه بچه سال بود اما در آن سالها در کنار مادر کلاسهای قرآن را برپا می کرد که خیلی از وقتها مجبور بودند آن را مخفی نگه دارند. انقلاب که پیروز شد و بعد جنگ تحمیلی که آغاز شد مادر احساس کرد که باید برای امتحانهای بزرگ آماده شود. گاهی دعا می کرد که خدایا مرا با بچه هایم امتحان نکن. او به چشم دل می دید که این بچه ها با این تربیت و نورانیت و صفای دل اهل ماندن نیستند. امروز هم که ما در این نقطه ایستاده ایم و فردا و فرداها هم نسلهای بعد نفهمیده ایم و نخواهیم فهمید که با حسابهای معمول راهی به حقیقت وجودی این مادران نیست. مادرانی که با سواد در حد خواندن قرآن، مربی فرزندانی شوند که هر یک لباس سربازی لشکر موحدان را بر تن کنند.

بهروز سنی نداشت ولی جاوید با آنکه رتبه اول یک دانشکده را کسب کرد وارد سپاه شد و مدتها در جبهه غرب مأموریت داشت. بهزاد هم تقدیرش آمدن به تهران و دوری از خانواده بود. او در مسجد جامع فاطمیه نظام آباد دوستانی پیدا کرد که همراه او در جبهه شدند. بهزاد سال 1361 که شروع شد با چند نفر از آنها در پادگان امام حسین آموزش تخریب دید و در روزهای آخر فتح المبین خود را به جنوب رساند که بعد هم در بیت المقدس تجربه دیگری را در پاکسازی میادین مین کسب کرد. او در نامه هایی که برای دوستان مسجدی می داد یکبار نوشته بود: “اگر بهشت زیر سایه شمشیرهاست فرقی نمی کند که در کدام صحنه شمشیر برداری در کارزار با دشمن یا هوای نفس”.

از راست شهیدان: مصطفی جعفرپوریان، بهروزآهندوست، یوسف ایمانی و محسن اسم

اوایل خرداد در جبهه گلوله ای به پای بهزاد خورد که جراحت جدی نداشت و خودش آن را پانسمان کرد ولی آثار آن را در نمازخواندن او می شد فهمید. چند روزی به تهران آمد و ظهر پانزده خرداد یکی از بچه های مسجد با موتور او را به راه آهن رساند تا به اهواز برود. این مسجدی می گفت: وقتی به تقاطع خیابان انقلاب و ولی عصر رسیدیم در آن وقت خلوت آن هم با موتور از چراغ قرمز گذشتم که بهزاد به من نهیب زد که این کارها زیبنده ما نیست. این رفتن دیگر برگشتی نداشت و روز آخر خرداد در میدان مین هویزه با مین پومز یا به قولد تخریب چی ها “گوشکوبی” بال در آورد و رفت.

فراق بهزاد برای مادر خیلی سنگین بود اما آن خواب را که تعریف کرد برای رفتن دو فرزند دیگرش هم گریه می کرد. دو فرزندی که در غیاب مادر اهل ماندن در خانه نبودند و جبهه را منزل خود کرده بودند. جاوید ازدواج هم کرد و مژده پدرشدن را به او دادند ولی جبهه را ترک نمی کرد. گاهی به مادرش می گفت: مگر من ماندنی هستم که نام جاوید را برای من گذاشتید؟ اسم من جواد است.

بهروز در بحبوحه نوجوانی در جبهه غرب جراحت سنگین برداشت که ماهها او را زمین گیر کرد اما در خرداد 64 بار دیگر به جبهه رفت اما این بار به گردان تخریب. خانه محقر آنها که تا سالها نیمه تمام مانده بود اگرچه خالی از پسرها بود اما گرمی خود را داشت. عشق مادر به قرآن و دعوت از خانمها برای جلسات قرآن و تبدیل خانه به ستاد کوچکی برای پشتیبانی از جبهه گرمابخش آن بود.

جاوید صاحب اولاد شده بود که در عملیات فاو خبر شهادت او رسید. بزرگ خانه و مربی بچه ها هم بار سفر بست. تمام خاطرات او مرور، و داغ بهزاد بار دیگر زنده شد. دیگر به خوبی می شد بار سنگینی غم و فراق را بر شانه های نحیف مادر و جان و مغز او احساس کرد اما این قصه ادامه داشت. دو ماه پس از شهادت او بهروز بار دیگر با جسم معیوب خود به تخریب بازگشت که از رفتن تا شهادت او کمتر از 20 روز طول کشید.

مادر برای رفتن او به جبهه خیلی بی تابی کرد اما یقین داشت که تقدیر الهی با رفتن بهروز رقم می خورد: ” آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع  …   حیفم آید که تو را من به خدا بسپارم”

شهید بهروز آهندوست در کنار شهید سبزعلی

نوجوانی خوش سیما با وقار و نورانی که مدتی بود طلبگی را شروع کرده بود آخرین هدیه این مادر به خدا بود. همان شب که او در جزیره مجنون بر زمین افتاد مادر و خواهرش خواب او را دیده بودند اما برای هم تعریف نکردند تا وقتی خبر رسید. مادر گفت که خواب دیدم سه کبوتر آمدند و روی دستانم نشستند و بعد بال در بال هم بلند شدند. مادر می گفت: شبها بهروز را بارها و بارها دیدم که برای نماز شب بلند می شد و با گریه شدید نماز می خواند. گاهی به او می گفتم تو که سن و سالی نداری چرا خواب را بر خودت حرام می کنی و او می گفت که مادر قیامت خیلی سخت است باید فکری کرد.” اما قصه اصلی از اینجا شروع شد؛ مادر در اوج عشق به اولاد هر سه پسرش را تقدیم کرد و همسرش نیز مدتی بعد به فرزندانش پیوست اما صبور و دلشاد آنچنان زندگی کرد که لا یوصف و لایدرک.

آنهمه ظرافت و لطافت و عاطفه و مهر و عشق که در قالب نازک و مهربان آن مادر ریخته شده بود و آن شانه های نحیف که غم های بزرگ را تحمل کرد هیچگاه شکسته نشد. ثمره های قلب او و نورچشمان او یک به یک رفتند اما کسی اشکهای او را در عیان ندید. هرچه گریه بود در خفا بود و آن گریه ها هم صفابخش دلش بود و هم روشن کننده تاریخ تا همگان را دعوت کند که با چشم دل به نظاره این قله های دور از دسترس ایثار و بزرگی بنشینند. تا دنیا دنیاست باید در مقابل این بزرگان زانو زد. در این سالها او مقید بود برای بچه ها مراسم سالگرد برپا کنداما در این سالی که گذشت او دیگر به میهمانی بچه ها رفته و ما باید یاد او را گرامی بداریم.

ماههای آخر عمر چندبار به زبان آورد که دلم برای بچه ها تنگ شده و منتظرم که زودتر پیش آنها بروم. سال گذشته در آستانه زمستان روح بلند بانو “هاجر اباذری” این مادر عظیم القدر میهمان ملائکه الهی و مسافر آسمانهای ناپیدا و سراسر نور شد و پیکر مطهرش با شکوه تمام در ارومیه و با حضور مردم قدرشناس و مسئولان شهر تشییع و به خاک سپرده شد.

یک خاطره جالب دیگر هم از رشادت شهید آهندوست که تخریبچی بودند. کلیک کنید

Print Friendly, PDF & Email
کدخبر : 3477




دیدگاه خود را به ما بگویید.